| پرسه غریب |
![]() |
![]() |
|
در پاییز سبز
بی برگ ریزان از ریشه ها در این هنگامه دروغ کسی به سقوط و تباهی لبخند می زند. در فصل تنهایی لحظه ها و دریغ باران پر بوسه در گذرگاه رفتن و لحظه حسرت نوشتن به راه رفتن طفلی می ماند که چشمانش را نیالوده هنوز به دنیای تزویر .... پاییز است و باد می آید شاید باد مرا نیز با خود ببرد آنچنان که خاطراتم را..... بعد مدتها با شعری ازسیروس جمالی : خودت که سهل صدای دورترین کسانت حتی مرا می برد تا خوابهای دم صبح شهریور آنجا که می دانم ردپایی از تو خواهم یافت آنجا که دیگر هر نشانه ات بی گمان خودت هستی و من تنها نگاه می کنم و کسی از من چیزی نمی پرسد و نباید جواب کسی را با لبخند بدهم گویی از پیشانی ام خوانده باشی که قراری دور با فاصله خودمان گذاشته ام و می توانی آنقدر بروی تا قرارمان به همین امروز بیفتد .... من هم نباشم برای دیدار کوچه ما که خواهی آمد خیالم آسوده است....
+
..... دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 .... 7:10 پرسه اي از رضا
|
|

