| پرسه غریب |
![]() |
![]() |
|
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی....داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی... شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند... از دیفتری میترسیدیم... از وبا... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید .... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد... شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی.... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ..... میکنیم...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم" در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند.... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری... شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود...رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند... معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند... بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود.... اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست... در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست... در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست... گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟
نویسنده:ناشناس
+
..... دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 .... 15:9 پرسه اي از رضا
|
در مورد انتساب سخنان یاد شده به افراد مد نظر هم روایات متفاوتی هست حمل بر سوتفاهم و یا فعالیتهای فمینیستی و احتمال وقوع ازدواج و یا دلگیری از جامعه محترم بانوان When a man steals your wife, there is no better revenge than to let him keep her After marriage, husband and wife become two sides of a coin; they just can't face each other, but still they stay together Sacha Guitry By all means marry. If you get a good wife, you'll be happy. If you get a bad one, you'll become a philosopher. Socrates Woman inspires us to great things, and prevents us from achieving them. Anonymous The great question... which I have not been able to answer... is, 'What does a woman want? Dumas I had some words with my wife, and she had some paragraphs with me. Sigmund Freud 'Some people ask the secret of our long marriage. We take time to go to a restaurant two times a week. A little candlelight, dinner, soft music and dancing. She goes Tuesdays, I go Fridays.' Anonymous 'There's a way of transferring funds that is even faster than electronic banking. It's called marriage.' Sam Kinison
'I've had bad luck with both my wives. The first one left me, and the second one didn't.' James Holt McGavra
Two secrets to keep your marriage brimming 1. Whenever you're wrong, admit it, 2. Whenever you're right, shut up. Patrick Murra
The most effective way to remember your wife's birthday is to forget it once... Nash
My wife and I were happy for twenty years. Then we met. Henny Youngman
A good wife always forgives her husband when she's wrong. Rodney Dangerfield
A man inserted an 'ad' in the classifieds: 'Wife wanted'. Next day he received a hundred letters. They all said the same thing: 'You can have mine.' Anonymous
First Guy (proudly): 'My wife's an angel!' Second Guy: 'You're lucky, mine's still alive.'
+
..... شنبه بیست و هفتم مهر 1387 .... 9:40 پرسه اي از رضا
|
توی این چند سال کار توی صنعت همیشه بحث مدیریت سازمان. مدیریت منابع انسانی. تخصصی شدن کار.نگاه مناسب به اهداف سازمان و مسایلی از این قبیل ذهن منو مشغول کرده بود. امسال فرصتی فراهم شد تا بتوانم در دوره ۹ ماه مديريت (MBA) دانشگاه تهران باشم و با این مسایل آشنا بشم. هرجند روزهای ۴ شنبه و ۵ شنبه من کامل با این دوره پر شده اما خودم خوشحالم که توی این دوره هستم. با استفاده از سایت یکی از دوستان اطلاعات کلی را در این زمینه در آوردم.شاید مفید باشه. دوره MBA باجذب دانش آموختگان رشته هاي فني مقطع كارشناسي (یا کارشناسی ارشد) و با تاكيد بر مباحث كمي در مقطع كارشناسي ارشد سعي بر آن دارد تا راهكارهايي نو براي تلفيق بازاريابي بين الملل ، تجارت الكترونيك و روشهاي رو به رشد كسب و كار براي ارتقاء سازمان ارائه نمايد. مديريت اجرايي با نگاهي كيفي و با به خدمت گرفتن ابزارهاي مالي و اقتصادي، سيستمهاي اطلاعات مديريت و توسعه نوآوري ، سعي برآن دارد تا سازمان را در جهت دستيابي به اهداف خود ياري نمايد. دوره مديريت (MBA) يا Master of Business Administration به منظور پرورشي مديران كارآمد جهت ادارة سازمانهاي اقتصادي – اجتماعي، توليدي و خدماتي طراحي شده است. هدف اين دوره تربيت افرادي است كه قادر باشند در زمينههاي ذيل انجام وظيفه نمايند. 1) اداره و راهبري موثر و كارآمد سازمان با يك بخش تخصصي از آن نظير بخشهاي توليدي، بازريابي و فروش اطلاعات 2) ايجاد تحول در يك بخش تخصصي سازمان 3) طراحي، هدايت و رهبري تحول در كل سازمان پس از كسب تجارب عملي در مديريت 4) كارآفريني با ايجاد فعاليتهاي جديد در درون سازمان و يا ايجاد سازمانهاي جديد 5) ارائه خدمات مشاورهاي و مطالعاتي در زمينههاي مزبور بر مديران سازمانهاي اقتصادي و اجتماعي حالا دوره که تموم بشه سعی میکنم اطلاعات مناسبی در اختیار علاقمندان بذارم. این هفته هم امتحان ورودی همین رشته در دانشگاه امیرکبیر هست.... لینک سایت مدیریت پروژه هم در لیست دوستان قابل دسترسی هست که اطلاعات مفیدی داره....
+
..... سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 .... 11:56 پرسه اي از رضا
|
زندگي اصيل را فقط كساني انجام ميدهند كه دو سرمايه دارند: عقل در مسائل نظري و وجدان در مسائل عملي
توی وبگردی های همیشه گاهگاهم به مطلب زیر برخوردم. عنوان مطلب"مسئولان به مردم چه آموختهاند؟" بود که بنظرم با مسما هم بود. به نکات جالبی اشاره شده که شاید دغدغه هم ما ها باشه... قبلن هم در مورد فرهنگ و فرهنگ سازی حرفایی با هم داشتیم. نمیدونم شما چقدر موافق مطالب این مقاله هستین؟ اما فکر نمی کنم پر بیراه باشه. چند مورد از این اتفاقات را احتمالن تجربه کردیم یا دیدیم... این هم خلاصه از مطلب مورد بحث: در دي ماه 1382 چند نفر از افرادي که در زلزله کم سابقه و مرگبار بم تسليم مرگ نشدند و پيکر مجروح اما زنده آنان با فداکاريهاي بسيار از بم به کرمان و از کرمان به تهران رسيد، به خاطر نبود فرهنگ راه دادن به آمبولانس، در ترافيک خيابان آزادي تهران جان دادند.
علاقه به «کلي گويي» در کشور ما کم نيست و گاهي چنين پنداشته ميشود که با تکرار پشت تکرار عبارات کلي از قبيل «با هم مهربان باشيم»، «حق يکديگر را پايمال نکنيم»، «امر به معروف و نهي از منکر کنيم» و... کمک بزرگي به اصلاح جامعه شده است. در اصلاح رفتار اجتماعي اکتفا کردن به بيان کليات و غرق شدن در عالم کلي گويي خطايي است بزرگ و در واقع متوقف ساختن آموزش در اوايل راه است. همين امر يعني روشن نساختن موارد و مصاديق کلياتي که معمولا همه ميدانند، يکي از عواملي است که به گمان من، رفتار اجتماعي ما را عقب نگهداشته است. توضيح مطلب را با يک مثال آغاز ميکنم. اغلب ما دربارۀ فوتبال اصول زيادي ميدانيم: از موقعيتها بايد استفاده کرد، تعويضها بايد به موقع انجام شود، بايد مراقب ضد حمله حريف بود، خط دفاع در آفسايدگيري بايد هماهنگ عمل کند و چندين اصل ديگر. اما چرا کسي براي مربيگري يک تيم دسته چهارم و يا حتي يک تيم فوتبال دبيرستاني از ما دعوت به عمل نميآورد و چرا مربيگري تيمها به دست گزارشگران فوتبال که اين اصول را بسيار بهتر از ما ميدانند سپرده نميشود؟ دليل آن روشن است، اطلاع از همه اين کليات لازم است اما يک تيم براي تيم شدن نياز به دانستن و پياده کردن ظرايف و دقايق هم دارد و اين کار با تکرار و يادآوري اصول کلي حاصل نميشود. همه ميدانيم که بايد به کودکان احترام بگذاريم اما تا وقتي مصاديق آن به روشني و ترجيحا به نحو تصويري براي جامعه تبيين نشود نبايد تغيير محسوسي را انتظار داشت. ما در کودکي شايد چنين تجربهاي کرده باشيم که وقتي در يک مجلس همراه با بزرگترها به احترام يک تازه وارد بلند شده و خود را براي دست دادن با او حاضر کرده بوديم، فرد تازه وارد به دليل کوتاه بودن قد ما و کم توجهي، با ما دست نداده و بدون توجه گذشته است. اگر اين را تجربه نکرده باشيم شايد به چشمان نگران يک کودک چهار پنج ساله هنگام توزيع چاي يا غذا در مجالس توجه کرده باشيم که سيني توزيع را با چشمانش تعقيب ميکند تا ببيند آيا به او هم تعارف کرده و با او معامله يک فرد بزرگتر را خواهند کرد يا خير. عبارت کلي «به کودکان احترام بگذاريد» ذهن افراد جامعه را که هر کدام دهها مشغله ذهني دارند به اين ظرايف رفتاري به ظاهر کم اهميت و در واقع شخصيت ساز متوجه نميکند. وقتي سخن از آموزش به ميان ميآيد اغلب به ياد آموزش دادن کودکان در مدارس و خانواده ميافتيم. لزوم تربيت صحيح کودکان ضرورتي است انکارناپذير، اما آيا اگر ما بزرگترها نحوه دقيق رفتار با کودک را نياموزيم و يا کودکان خلاف آن چيزي که ميآموزند در رفتار ما ببينند اين آموزشها ره به جايي خواهد برد؟ ما که ديگر قرار نيست به مدرسه برويم؛ پس چه کسي ميتواند مصاديق رفتار درست را به ما يادآوري کند؟ بله، ما به مدرسه نميرويم اما به تعبيري، دوره دانشگاه ما تمام نشده است. افراط در کلي گويي و غفلت نسبي از ارائه مصاديق، کمتر حوزهاي در اطراف ما را باقي گذاشته که کمبود آموزش در آن خودنمايي نکند. براي آنکه فقر آموزش رفتاري بهتر نمايان شود مثالهاي مختلفي را در قالب سه نوع رفتار اجتماعي توضيح ميدهم. «دسته اول» رفتارهايي است که همه در زندگي روزمره کم و بيش با آن سر و کار دارند که نحوه برخورد با کودکان از اين قبيل است در کنار صدها مثال ديگر. مثال ديگر نحوه حاضر شدن مردم در صحنه حوادث است. ساختماني فرو ميريزد يا خانهاي آتش ميگيرد. يک مشکل هميشگي اين است که امدادرسانان در ازدحام جمعيت خود را چگونه به محل حادثه برسانند. به مردم آموزش داده نشده که در چه موقعيتهايي کمک آنان موثر و در چه مواقعي بزرگترين کمک آنان ترک محل حادثه است. گهگاه از رفتار تماشاگران گله ميشود اما آموزشي در کار نيست. ناهنجاريهاي رفتاري تماشاگران همه مربوط به از جا کندن صندلي ورزشگاه نيست تا بگوييم تماشاگر رفتار صحيح را ميداند و فقط عمل نميکند. وقتي تيمي از کشورمان با تيمي از کشور بيگانه بازي ميکند رفتار صحيح ما در قبال آن تيم چيست؟ مثلا يار حريف ميخواهد در بسکتبال پنالتي پرتاب کند. وظيفه ما به عنوان تماشاگر در اين لحظه چيست؟ ساکت بمانيم؟ آنقدر سر و صدا و احيانا هو کنيم تا حواسش پرت شود؟ اگر بازيکن کشور بيگانه يک پرتاب عالي انجام داد او را تشويق کنيم يا نکنيم؟ ما حتي هنوز به برخي بازيکنان فوتبال ـ گاهي در سطح ملي ـ نتوانسته ايم ياد بدهيم که پس از اعلام پنالتي به داور اعتراض نکنند.
فرض کنيد خودروي جلويي ما بدون آنکه راهنما بزند مرتبا تغيير مسير داده به نحوي که با زحمت از تصادف با او خود را ميرهانيم. در اين حالت اگر پشت چراغ قرمز بعدي در کنار آن خودرو قرار گرفتيم چه کنيم؟ چيزي نگوييم؟ چشم غره برويم؟ سري تکان دهيم؟ اعتراض و توهين کنيم؟ در چهارراه بعدي جلويش پيچيده يا ترمز زده، تلافي کنيم؟ يک راه هم اين است که با حسن ظن برخورد کرده مؤدبانه بگوييم: «ظاهرا راهنماي شما کار نميکند»؛ يعني فرض را بر اين بگيريم که او به وظيفه اش عمل کرده است و اگر هم چنين نبوده به هر حال او را متنبه کرده ايم. شايد جمله بهتري بتوان پيدا کرد اما اينکه بهترين راه چيست نياز به آموزش دارد.
مواردي که به جاي نکوهش تشويق ميکنيم زياد است. به همين دليل يک راه جمع کردن مردم به دور خود در فرهنگ ما بازي کردن با جان است، بدون آنکه کوچکترين تمهيدات ايمني رعايت شود. تک چرخ زدن در خيابان به دليل برخورد تشويق آميز برخي افراد جامعه يک هنر به حساب ميآيد. فراموش نکرده ايم که جوان 32 سالهاي که بدون لوازم ايمني لازم در روز 22 بهمن 85 از برج ميدان آزادي بالا رفته بود مورد تشويق قرار گرفت و دقايقي بعد به پايين سقوط کرده جان باخت. نحوه برخورد با رفتار نادرست ديگران هم صدها شاخه دارد. ما دقيقا نميدانيم چه چيزي مصداق «امر به معروف و نهي از منکر» است، چه چيزي مصداق «فضولي» است و چه چيزي مصداق «تجسس» و «نقض حريم شخصي»؟ مصاديق دقيق و جزئي اين امور بايد براي مردم به طور عيني روشن شود.
«کارمند مخابرات» يعني کسي که امور فني مخابرات را ميداند. وقتي به خانهاي زنگ ميزنيد، نوار چنين ميگويد: «تلفن مورد نظر "به علت بدهي" قطع ميباشد». چرا هر کس زنگ ميزند بايد علت قطع تلفن را که شايد ناشي از فقر دارنده خط تلفن باشد بداند؟
در ميان سه دسته رفتار اجتماعي که به اجمال به آن پرداخته شد نقش کليدي در مورد دسته اول و دوم به عهده دانشگاه کشوري يا همان صدا و سيماست. اما در مورد دسته سوم به علت تعدد آنها و محدوديت مخاطبان، وظيفه اصلي به دوش همه سازمانها و دستگاههاست که در کنار آموزشهاي تخصصي، به آموزش نحوه رفتار اجتماعي خاص دستگاه متبوع خود نيز بپردازند.
محمد مطهري http://www.tabnak.ir/pages/?cid=18059
+
..... شنبه سیزدهم مهر 1387 .... 13:56 پرسه اي از رضا
|
تا بحال چقدر به مرگ فكر كردين؟ چقدر به بعد از مرگ فكر كردين؟ منظورم دنياي بعد از مرگ نيست. يعني به اين فكر كردين كه وقتي شما تو اين دنيا نيستين چه اتفاقاتي ميافته؟ اصلن براتون مهم هست؟ مثلن خانواده چكار مي كنند؟ زن؟ فرزند؟ همكاراتون تو اداره؟ الن پشت ميز شما كي ميشينه؟ و..... اين شعر سهراب سپهري كه يادتون هست: " مرگ پايان كبوتر نيست" اينو قبول دارين؟
چقدر واستون مهمه كه نام نيك داشته باشين. نام نيك واستون چه مفهومي داره؟ گاهي نه اغلب اوقات كه به مرگ فكر مي كنم...مي انديشم كه بعد از مرگ چه دنيايي هست..من كجا مي رم؟ بعد از مرگم چه خواهد شد؟ كودكي ني لبكي خواهد ساخت؟ آيا روح من در كسي ديگر حلول خواهد كرد؟ روح من از كجا آمده؟ تصاوير مبهمي كه هر از چند گاهي مي بينم متعلق به روح قبلي است؟
بياين به مرگ بيانديشيم نه اينكه از اون بترسيم بياين به خوب بودن بيانديشيم به با هم بودن در كنار هم بودن
How many lives do we live? How many times do we die? They say we all lose 21 grams at the exact moment of our death Everyone And how much fit into 21 grams? How much is lost? When do we lose 21 grams? How much goes with them? How much is gained? How much is gained? 21 grams The weight of a stack of five nickels The weight of a hummingbird A chocolate bar How much did 21 grams weigh?
شما چي فكر مي كنين؟ اين 21 گرم شما چقدر مي ارزه؟
+
..... شنبه ششم مهر 1387 .... 9:59 پرسه اي از رضا
|
|

